مگذار درد دل کنم و دردسر شود...

سرمای استخوان سوزی جاریست... برف نشسته به تن تمام پیاده رو ها و دست به دست تمام شاخه های عریان داده 


سوزش گلویم را میگذارم به پای عفونت ناشی از سرما خوردگی ...


دردم می آید از اینهمه نفس نکشیدن تان... دم نزدنتان صبوریتان 


افتاده اید آن پایین نقشه و هیچکس نمیبیندتان مگر به وقت جنگ به قوت قربانی کردن جوانان رشیدتان 

کسی نمیشنود شما را جز برای کشیدن نفتتان 

دعوت به صبر میشوید دعوت به آرامش

دعوت به مرگ درخاموشی 

بغض اینبارم برای دوری نیست برای توست فاطمه... 

تو و تمام بزرگ دلان جنوب کاش رییس علی دلواری دوباره از خاکتان برخیزد ظلم از ظالم سر زده 

وطنتان خاک گرفته است  چشم تان به خون نشسته است 

صدایتان مانده میان ریز گرد ها 

فاطمه بیا دست ببریم به دامان دیگر کس

مثلا من به او گفتم خداجانم کمی از این برف را بردار ببر اهواز ببر خوزستان 

خداجانم این ها حرمت نمیفهمند این ها ته هنرشان وعده ی پوچ است 

تو بیا و. نه به خاطر حرف من به حرمت قطره قطره ی خون شهیدانشان اندکی باران بباران...


۱ نظر

بزرگ میشویم

اصلا که شلاق شرم را ساخته اند برای همین وقت ها

وقت هایی که یکنفر هی میرود و می آید

میدانید ،چیزهای زیادی را نمیدانید گاهی آرام از وجود آدمی به آرامی پر میگیرد و هیچ جز شرم دوباره این پرنده را برشانه ی صبر آدمی نمی نشاند

شرم از چه می آید؟از اشتباه از خطا

و خطا چه طلب میکند جز تنبیه جز توبه و جز اظهار  پشیمانی؟

آدمی ممکن الخطا و کثیر التوبه است و کیست آن کس که خود را انسان نداند؟

لاجرم با رویی سیاه از تمام بی معرفتی ها خواندن های درسکوت
قلبی آکنده از دلتنگی

و ذهنی آماس از علامت های سوال بی پاسخ از رفتن های بی دلیل بازگشتم

تاب بیاوریدم اندکی
 به دوستی های گذشته ی این کلبه ی مجازی بسیار نیاز مندم

و به مصاحبت بی دریغتان

عنوان و آدرس را عوض کردم برای اینکه به خودم بقبولانم شروع تازه ای در پیش است ...

ماییم و نوای ِ بی نوایی

سلـــام

۱۵ نظر
درباره من



طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان