یک شعر یک بهانه ی بهتر به جای چای /یک استکان خیال مصور به جای چای

بهترین ابیات یا اشعاری که خوندید رو برام بنویسید:)

۱۱ نظر

...

من شکسته ام 
هزار تکه ام 
حتی توانی برای جمع کردن خرده های خودم ندارم 
نمیتونم آه بکشم فقط اشک فقط اشک...

شو آف

همین وبلاگی که من اینقد بی رحمانه باهاش رفتار میکنم 
بهترین آدمای زندگیمو داده بهم 
دوستایی که خیلی از دوستای واقعیم واقعی ترن 
دارم کلمات این پست رو درحالی مینویسم که قلبم از محبت یکی شون مچاله شده:)
مرسی پریا مرسی بابت احوالپرسی ِِ بی دلیلت 
مرسی که اینهمه خوبی دختر:**
۸ نظر

Laggies2014

+فکر میکنم میدونم وقتی کسی رو دوست داری نادیده گرفتن خودت چه حسی داره


(فیلم خوبی نیست ولی بد هم نیست اگه کسی هستید که حاشیه ی امن دارید و هرگز حاضر به بیرون اومدن ازش نیستید ببینیدش 
توی صحنه ی یکی مونده به آخر توی پرام دوتا دیالوگ خوب بین کیرا نایتلی و کلوئی مورتز برقرار میشه که یکیشون رو براتون نوشتم)
۶ نظر

آبا جان...

لامپ های سالن سینما در حالی روشن شد که پرده ی اشک چشمانم را پوشانده بود...

چه چیزی این داستان ساده را اینقدر ملموس کرده بود 

نمیدانم ...

خدا کم نکند سایه ی فاطمه معتمد آریا(سیمین) را از سر سینما

خاور کرمنت(آبجی خاورِ خاویر کرمنت)


بیشعور واقعی چه کسی ست؟(سیری بر نظریات خاور کرمنت(پارمیدا کرمنت)خواهر خاویر کرمنت
حساب کن کل رابطه ی من با طرف برمیگرده به وقتی که تو انجمن بودم که شمارمو دادم به خانوم اگه کسی اومد و با من کار داشت بهم خبر بده 
که برم دانشکده 
حالا دو دیقه آنلاین نبودم میبینم ورداشته منو تو گروه حامیان دکتر فولانی که از اساتید دانشکده اس و برای شورای شهر کاندید شده ادد کرده 
از بالا تا پایینم همه از استاد جوانمردی آموختن😒
 هیچی دیگه منم اومدم بیرون از گروه و بعد رفتم پی ویش و گفتم خانم فلانی قبل از اضافه کردن من به هرگروهی با خودم هماهنگ کنید لطفا 
البته این جمله ی بالارو بعد از خوردن کلی آب یخ و نفس عمیق بهش گفتم :دی
__________________________________________________________________________
*
جمعه هم با اتوبوس راهی شهر محل تحصیل بودیم یکی از بازماندگان نسل کلیپس ها با گوشیش آهنگای حامد همایونو گذاشته بود 
فلذا اون خط اول رو برای ایشون هم تکرار میفرماییم


۱۷ نظر

Manchester by the sea2016

اگه بخوام تو یه جمله خلاصه ش کنم باید بگم لونرگان اصغر فرهادی اونوریاس 

:دی 
ولی پشیمون نیستم از دیدنش

گفت احوالت چطور است؟گفتمش عالیست مثل ِِ حال ِِ گل حال ِِ گل در چنگ ِِ چنگیز مغول

گلوم درد میکرد نه واسه چرکی شدن واسه این که هی جلوی خودم وایستادم که گریه م نگیره 


به خودم داشتم میگفتم :تو اشتباهی نکردی... رفتار احمقانه ی بقیه با تو به معنی نقص تو نیست 

ولی خب آدم خودش که نمیتونه خودشو گول بزنه... 

خودم بهم گفت همه ی اینا درست ولی تاکی قراره تو تاوان اشتباه ِِ دیگری باشی تاکی تحمل کنی چون دیگری اشتباه کرده؟

بقول اون آقا سیاسیه : از پاسخ ماندم

شهریست شلوغ با هیاهویی چند

گفت از شهر شلوغ نمیترسی؟
گفتم چند ماه اول دانشجوییم با کابوس دزدیده شدن و تجاوز و قتل و فوبیای گم شدن گذشت 
اما گذشت 
حالا آدرس میدم به بقیه خودم تنها میرم اینور اونور میدونی وسط ترسام دست خودمو گرفتم گفتم 
نهایت این راه گم شدنه 
گم شدی خب بعدش آژانس دانشگاه زنگ میزنی بیاد دنبالت
حالا میفهمم شهر شلوغ ترس نداره 
شهر شلوغ جای ترس فراموشی داره؛ وقتی میرم خونه ی بی بی که تو روستاست به همه سلام میکنم حالشونو میپرسم با وجود همه ی خجالتم همه ی سختیش همه ی نفهمیدن اون لهجه 
اما اینجا همه سرشون پایینه اگه سرشون پایین نیست گوششون اشغال هندزفریه 
برای یه آدرس پرسیدن باید بال بال زد 
انگار عارشون میاد نگاهت کنن یا لبخند بزنن
انگار همون دزدا و متجاوزای تو کابوسامم همین آدمای فراموش شده بودن که جُرم رو بهترین راه جلب توجه دونستن 
کی میدونه؟
۷ نظر

اجسام از آنچه که در آینه میبینید به شما نزدیکترند

روزهای آخر اسفند مصادف شد با تصادف بابا و گرفتن قلب مامان و من ماندم و رفت و آمد بین بیمارستان کلانتری و بیمارستان و پذیرایی از مهمان هایی که به قصد یک عید دیدنی ساده می آمدند و با سر و صورت پر زخم بابا و حال ِِ ناخوش مامان مواجه میشدند...

گوشی ام خاموش شده بود و من هم راستش را بخواهید نه فرصتش را و نه حوصله اش را داشتم که بروم سر وقتش شبها یا از خستگی خوابم میبرد یا از کریه ی بسیار 

6 امین روز عید بود که گوشی را روشن کردم و اینترنت را متصل 

قبلش فکر میکردم آدم های زیادی با چک کردن آخرین بازدیدم نگرانم خواهند شد و جویای احوالم 

اما اشتباه میکردم دنیای اطرافیان من که به زعم من دوست هستند شلوغ تز و پرهیاهو تر از چیزی بود که فکرش را میکردم جز دو یا سه نفر که خب میدانستم صد در صد پیگیر خواهند بود کس دیگری نه نگران شده بود و نه تماسی گرفته بود 

دیشب برای اولین بار به ذهنم خطور کرد چرا آدم ِِ همیشه نگران همیشه جویای احوال همیشه شنونده منم؟چرا اینقدر آدم های بدرد نخور را دور خودم جمع کرده ام؟

از همه پرسیدم ولی هیچ جوابی قانعم نکرد باید شروع کنم به سنگ شدن 

مثل آنهایی که یکهو و بی دلیل و بی توضیح تصمیم گرفتند جوابم را ندهند 

یا مثل آنهایی که گذاشتند توی کاسه ام و بعد به ریش نداشته ام هرهر خندیدند 

نمیخواهم ردای پیغمبری بپوشم و خودم را مبری از هرگناه و اشتباهی بدانم 

نه من هم خطا کار هستم و دچار به اشتباه 

اما درست یا غلط همیشه جار زده ام آدم ها نان قلبشان را میخورند همیشه با کمترین تقصیر بیشترین تنبیه را متحمل شده ام و حتی توهین را به جان خریده ام تا مگر شخص ِِ آزرده از من اندکی آرام گیرد 

اما الان و اکنون در مرحله ی بدی به سر میبرم جایی که هر آدمی به خودش اجازه میدهد هرجور که خواست روابطش را با من تنظیم کند و هرجا که دلش خواست بزند و برود 

این خوش قلبی نیست حقارت محض است کار از واگذاری بنده ی خدا به خدا هم گذشته چون گویا سرش شلوغ تر از آن است که به غرغر های من و گریه ها و کینه های کوچکم رقعه بنهد و توجه مبذول دارد 

حالا اندک اندک به خودم فهمانده ام ناراحتی دیگران را پشت سرم بگذارم 

نشوم کیسه بکس ناحقشان به خودم بگویم به جهنم که فلانی ناراحت است 

حتی برای تشدید میخواهم جواب بدی هایشان گستاخی هایشان را هم بدهم 

این پوشش رقت انگیز حماقت به تنم زار میزند عریانی را به پوشیدن چنین لباسی ارجح میدانم

همین...

مگذار درد دل کنم و دردسر شود...

سرمای استخوان سوزی جاریست... برف نشسته به تن تمام پیاده رو ها و دست به دست تمام شاخه های عریان داده 


سوزش گلویم را میگذارم به پای عفونت ناشی از سرما خوردگی ...


دردم می آید از اینهمه نفس نکشیدن تان... دم نزدنتان صبوریتان 


افتاده اید آن پایین نقشه و هیچکس نمیبیندتان مگر به وقت جنگ به قوت قربانی کردن جوانان رشیدتان 

کسی نمیشنود شما را جز برای کشیدن نفتتان 

دعوت به صبر میشوید دعوت به آرامش

دعوت به مرگ درخاموشی 

بغض اینبارم برای دوری نیست برای توست فاطمه... 

تو و تمام بزرگ دلان جنوب کاش رییس علی دلواری دوباره از خاکتان برخیزد ظلم از ظالم سر زده 

وطنتان خاک گرفته است  چشم تان به خون نشسته است 

صدایتان مانده میان ریز گرد ها 

فاطمه بیا دست ببریم به دامان دیگر کس

مثلا من به او گفتم خداجانم کمی از این برف را بردار ببر اهواز ببر خوزستان 

خداجانم این ها حرمت نمیفهمند این ها ته هنرشان وعده ی پوچ است 

تو بیا و. نه به خاطر حرف من به حرمت قطره قطره ی خون شهیدانشان اندکی باران بباران...


۱۱ نظر

بزرگ میشویم

اصلا که شلاق شرم را ساخته اند برای همین وقت ها

وقت هایی که یکنفر هی میرود و می آید

میدانید ،چیزهای زیادی را نمیدانید گاهی آرام از وجود آدمی به آرامی پر میگیرد و هیچ جز شرم دوباره این پرنده را برشانه ی صبر آدمی نمی نشاند

شرم از چه می آید؟از اشتباه از خطا

و خطا چه طلب میکند جز تنبیه جز توبه و جز اظهار  پشیمانی؟

آدمی ممکن الخطا و کثیر التوبه است و کیست آن کس که خود را انسان نداند؟

لاجرم با رویی سیاه از تمام بی معرفتی ها خواندن های درسکوت
قلبی آکنده از دلتنگی

و ذهنی آماس از علامت های سوال بی پاسخ از رفتن های بی دلیل بازگشتم

تاب بیاوریدم اندکی
 به دوستی های گذشته ی این کلبه ی مجازی بسیار نیاز مندم

و به مصاحبت بی دریغتان

عنوان و آدرس را عوض کردم برای اینکه به خودم بقبولانم شروع تازه ای در پیش است ...

ماییم و نوای ِ بی نوایی

سلـــام

۱۹ نظر
درباره من



طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان