بگشای لب

تو حرف میزنی و من به عجز پی میبرم ، عاجز منم که نمیتوانم زمان را متوقف کنم وقتی لب هایت تکان میخورند وقتی دست هایت شریک حرفهایت میشوند برای بهتر فهماندن چه وقتی توی هوا حرکت میکنند چه وقتی دستم را میگیرند...

 عاجز و متعجب از اینکه عقربه ها چطور توان حرکت دارند پس از فشردن پلک هایت ؛ لبخند هایت که هردو مهرتایید و موافقت اند ، به ساعت نگاه میکنم !

عاجزم از اینکه فارغ از بُعد ظالمانه ی زمان و مکان با خیال آسوده به صدایت که زیرکانه بالا و پایین میرود ؛خیره شوم

ناتوان از اینکه لحظه ای که پیشانی ات از تعجب چین میخورد ,لحظه ای که ابروانت گره میخورند و دقت میکنی را
نگه دارم
لب به سخن باز میکنی و من پی میبرم به راستی انسان موجود ناتوانی ست



*خیلی وقت بود این جور متنا رو توی سررسیدم مینوشتم
دلم تنگ شد بود برای عاشقانه های بی مخاطب


۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان