جز همین مطلب ِ مغموم دِگر حرفی نیست...

امیر: لیلی؟تو چگونه درد را تفسیر میکنی؟

لیلی:درد های واقعی تفسیر ناپذیرند امیر؛ هیچ کلامی هیچ جمله ای هیچ صدایی از پس آن ها برنمی آید . درد واقعی را نمیتوان ابراز کرد

امیر: درمقابل درد های واقعی چه باید کرد؟

لیلی:باید در سکوت با آن ها جنگید تا حد ِ توان ؛ پیروزی اگر حاصل شد باید خشنود بود و اگر شکست آمد باید پذیرفت...

امیر:این درد های واقعی ردپایی هم دارند؟

لیلی:جای پایشان غیرقابل انکار است گاه سر باز میکنند ؛ باید به خاکِ زمان بپوشانی شان !

امیر:لیلی ؟ مرهم های موقت؟آن هاراباید کنار گذاشت در مقابله با درد های واقعی؟

لیلی:نه امیر!مرهم موقت مرهم است عمومی است . بهبود میبخشد اما محدود
امیر:باید دل به آن ها خوش کرد؟

لیلی:نباید از داشتنشان ناخشنود بود اما تکیه به آن ها آغاز ِ ویرانی ست...

امیر:لیلی؟تو این دردهای واقعی را چشیده ای؟

لیلی:چشیدن این درد ها فلسفه ی وجود است؛ کسی که چنین طعم تلخی را نچشیده ،معنایی برای شیرینی هم نمیابد و عدم را به وجود ترجیح میدهد.اگر من اینجا مقابل تو به گفت و گو نشسته ام نگاهت میکنم ، لبخند میزنم و ... دلیل اینها همه آن دردهای واقعی هستند...

امیر:من ؟ من هم در شکست آن ها سهیم بوده ام؟

لیلی: تو؟نمیدانم !ولی دستهایت، چشمهایت،لبخندت، و مهم تر از همه آغوشت ،این ها مبارزانی بوده اند که وقت خستگی به آن ها پناه برده ام و جان ِ تازه ام بخشیده اند بدون ِ چشم داشت

امیر:میدانی لیلی!تا زمانیکه من هستم و تو این سربازان هم هستند لبخند بزن....



@بازنشر از کانال...


شخصیت ها خیالی اند _و گفت و گوهایشان ساخته و پرداخته ی ذهن من است...

۴ نظر
یک مرد!
۰۹ خرداد ۱۵:۲۵
خوش به حال لیلی امیر اینا!!

پاسخ :

:دی
آره من خودمم غبطه شونو میخورم:)
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۹ خرداد ۱۵:۴۸
:)
خیلی هم مغموم نیست شاید.

پاسخ :

چون زاده ی خیال منن مغموم اند...
khanomi ..
۰۹ خرداد ۱۶:۰۹
همون ارجاع شود به کامنت یک مرد:|
آغا این یعنی ما گریه کنیم دیگه:))خیالمون راحت سرباز نداریم دیگه راحت گریه کنیم:|

پاسخ :

گریه چیه؟ما لشگر شکست خوردگانیم:/
ــ یاس ــ
۰۹ خرداد ۲۰:۳۱
باید در سکوت با انها جنگید تا حد توان
هعی.

پاسخ :

;)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان