بی بی شهر بانو...

اگر بدون ِ اغراق حساب کنیم نیمی از حس های خوب ِ دنیا را مدیون ِ تو و آن قرآن قدیمی ات هستم 

هروقت دلم گرفت گوشی را برداشتم :الو بی بی میشه برام دعا کنی ؟


شب و نیمه شب رو بروی پنجره ی خانه ات رو به مسجدی که مزین به نام ‌ِ خانم فاطمه ی زهراست ایستادی و عاقبت به خیری م را خواستی ...


اولین کسی که خیال ِ مرا پر داد تو بودی ؛از ماهک گفتی از خواهر ناتنی اش ...از پسر پادشاه که ماهک را میخواست ؛از نامادری اش که ماهک را برده بود توی تنور که پسر پادشاه نبیندش از خروسی که عوض قوقولی قوقو همه را خبر‌کرده بود که ماهک توی تنور است...


میدانی بی بی ؛وقتی برایم گفته بودی به خاطر مرگ‌پدرت و ازدواج مجدد مادرت از روی اجبار مجبور شده بودی با پدربزرگم که بیست و چهار سال از تو بزرگتر بوده ازدواج کنی 

وقتی برایم تعریف کردی که با بار شیشه پدر بزرگم از روی عصبانیت حالا بخاطر هرچیزی دنبالت کرده و تو فارغ از اینکه باردار بوده ای دویده ای بالای درخت ...

خندیدم ؛پیش روی ِ تو خندیدم اما ساعت ها و روز های زیادی را به تو فکر کردم 

به دختر بچه ی هفت ساله ای که از غم ِ ازدواج ِ مجدد مادرش با بچه های مردی که قرار است با مادرش عروسی کند قرار‌میگذارد که بروند تریاک بخورند 

به دختر بچه ی هشت ساله ای که با مردی بیست و چهارسال بزرگتر از خودش روز را به شب میرساند 

به زنی که به چشم‌ِ خودش مرگ ِ ده تا از بچه هایش را بخاطر ِ سطح ِ پایین بهداشت دید


و غصه این سه تای دیگر را هم خورد 


به تو فکر میکنم بی بی 


به اینکه تا جایی که جا داشته نگذاشته ای آب توی ِ دلم تکان بخورد 


نوبرانه چقدر برای من بی معنیست ؛اولین و بهترین انار ها سیب ها حتی گوجه سبز که دوستش ندارم 

و چاغاله ی بادام که لب نمیزنم 

همه و همه را اول برای من و برادرم کنار میگذاری 

بهترین زردآلو های هرسال 

انار ِ به معنای واقعی یاقوت 

زعفران ِ ممتازت را میگذاری توی کارتون و میگردی دنبال کسی که مستقیما برساندشان دست ِ ما...


آخ بی بی قربانت بروم ؛ هروقت می آییم با وسواس میروی توی مَطبخ ؛سبزی های خشک و معطرت را میبری و مستمان میکنی 

میروی از دختر ِ دایی محمد شیر تازه میگیری ؛ کره ی گوسفند 

نکند آب توی دل ِ نوه هایت تکان بخورد 


بی بی من به تو فکر میکنم به دستهایت ؛وقتی آن سوزش کوفتی ِ سِر دلت شروع میشود 

وقتی میروی توی ِ جلد ِ پیرزنانه ات وقتی غر میزنی که :دیگه دارم میمیرم...

روبرویت مینشینم لپ هایت را که همیشه ی خدا خون دویده زیرشان را میکشم و میگویم این لپا مال کسی نیست که میخواد بمیره ها 

اگر خنده ات گرفت که هیچ 

و گرنه میگویم :عه عه قرار‌بود سر عقد به من النگو بدی ها اول اونو بده بعد برو 


و تو میخندی به این قضیه همیشه میخندی 

دلت غنج میرود و باز برای خوش بختی ام دعا میکنی 

دعا میکنی مردی بیاید توی زندگی ام که نگذارد آب توی ِ دلم تکان بخورد 


بی بی چارقد ِ سفیدت تمام ِ دنیای من است 


پیراهن های گلدار ِ ریزت که بهشان میگویی پاچین ؛همان هایی که تورا در آغوش گرفته اند وقتی تنت میکنی شان ؛را دوست دارم 


توی چروک ِ دستهایت دنیاییست 

دنیای  زنی در آستانه ی هفتاد سالگی که وضو میگیرد و قرآن میخواند و هیچ چیز نمیخواهد جز خنده های نوه هایش...

فکر میکنم چقدر شهربانو به تو می آید ؛یعنی کسی بجز بانوی ِ یک شهر تاب ِ اینهمه غصه را داشت؟



بی بی شاید از کنار موضوع ِ رفتنت با شوخی رد بشوم اما هزززااار بار شبها بواشکی سرم را از زیر لحاف ِ کرسی می آورم بیرون و تورا نگاه میکنم 


و هرجور حساب میکنم  میبینم طاقتم همه چیز را تاب می آورد الا نبودن ِ تو را ...





+خدایا میشود مواظب ِ تمام دست های چروکیده باشی؟؟؟


(بازنشر از بهمن 94 به بهانه ی دلتنگی این روزهایم برای بی بی)


۴۱ نظر
. عارفه .
۰۷ بهمن ۰۱:۰۷
وای ...خدای من ...من مادربزرگ ندارم...اما یه خاله دارم که کمی شبیه به بی بی شماست...چقدر دلم تنگ شد...

+چه دعای خوبی...

پاسخ :

من خودم هم دلم تنگ شده خیلی
toka. ta
۰۷ بهمن ۰۱:۰۸
حقیقتا پای این پست اشک ریختم...

پاسخ :

آخ توکا توکا تک تک کلمه هایش را از پشت پرده ی اشک نوشتم 
...
مجید صدر
۰۷ بهمن ۰۱:۱۰
بی بی تون مَرده ... یه کوهه ... همیشه همینجوری قدرشو بدونید :)

مامان بزرگ من که پر کشید و فقط دلتنگیشو برام گذاشت ، ولی خوش به حال شما :)

پاسخ :

خیلی مَرده خیلی زیاد ...


روحش‌ قرین رحمت نبود مادر بزرگ ها توی قلب آدم یه حفره ی بزرگ میندازه 
من مادر بزرگ پدریمو یادم نیس چون خیلی کوچیک‌بودم که رفت ولی ...

بی بی دنیای منه
دختری درمِه
۰۷ بهمن ۰۱:۱۲
آخ

:-(

دختر تو که اشک منو درآوردی :-(

حستو عالی بیان کردی..

پاسخ :

تصور کن منو تو هاله ای از اشک به کامنتا جواب میدم 
ببخش که ناراحت شدی
دختری درمِه
۰۷ بهمن ۰۱:۱۸
ناراحت نشدم

از حسه زیبایی که بیان کردی درمورد بی بیت ...
از این همه که مهربون وخوبه

اشکم ریخت یهو
دلم میخواست اینجا بود ،بغلش کنم :-(

پاسخ :

من خودم امشب یه شکل عجیبی دلم براش تنگ شده...
بیا بغل ِ من اجالتا
saied davoodi
۰۷ بهمن ۰۱:۱۹
این دل بیقرار ما ازین خرابتر نمی شود...
:(((
خیلی دلم گرفته.
بخاطر کسی که تا چندوقت پیش بود و الان...

پاسخ :

متاسفم...
خدا بیامرزدشون‌...
دختری درمِه
۰۷ بهمن ۰۱:۲۴
:-(
کلا اشکم داره میاد همیجور..
خیلی وقت بود یه متن مملو از حس ناب نخونده بودم
انگار چشمام منتظر یه تلنگر بودن که ..:-(

بغل توهم خوبه..توهم نوه ی همون بی بی هسی..

پاسخ :

سکوت ...
خارج ازچارچوب
۰۷ بهمن ۰۱:۳۱
با خدا خیلی حرف دارم سر این داستانی که تو رابطه‌ی مادربزرگ و نوه براه انداخته...
ساینا ...
۰۷ بهمن ۰۱:۳۳
بابام همیشه میگه این جور ادما , بهشتی های روی زمینن...

خدا حفظشون کنه

پاسخ :

ممنونم ساینا جان
Nehpon i matecA
۰۷ بهمن ۰۱:۳۵
:| من حرفی ندارم بزنم واقعا ولی ..
از طرف همه برو بچه های بیان بی بی رو ماچ کن
که چیزی نگفتم مگر خدا نگهشون داره

: )

پاسخ :

آخ تو اولین فرصت 
مرسی مرسی مرسی
Mr. Moradi
۰۷ بهمن ۰۷:۴۳
خدا حفظشون کنه ....

پاسخ :

مرسی مرسی
gandom baanoo
۰۷ بهمن ۱۰:۱۲
الان فهمیدم مهربونیت به کی رفته :)

پاسخ :

شرمنده می نمویی:)
خانومی ...
۰۷ بهمن ۱۰:۲۱
اشکمو در آوردی میم جان ...

پاسخ :

:(
ببخشید
پری بانو
۰۷ بهمن ۱۰:۲۳
دقیقا !!
پر از تنهایی و بغض های فروخورده ... پر از حق های ناحق شده و .... ولی همیشه خندون و .... کاش همیشه بمونن :)

پاسخ :

کاش:)
حنا :)
۰۷ بهمن ۱۰:۲۳
چقد پر احساس و قشنگ بود ... خدا بی بی ت رو حفظ کنه برای همتون تا براتون هی دعاهای خوب خوب کنه :)

پاسخ :

وای ممنونم حنا جانم:))
نگار :)
۰۷ بهمن ۱۰:۴۹
ایشالا خدا برات حفظش کنه این بی بی مهربون رو :)))

پاسخ :

:)
مرسی
Haa Med
۰۷ بهمن ۱۲:۱۶
اون قدیم ها مردم خیلی زحمتکش بودن.
خدا حفظش کنه.

پاسخ :

ممنون:)))
Meghnatism ...
۰۷ بهمن ۱۳:۲۴
عخی
چه خوشمزه بود پستت
حسش عالی
واقعا عالی
ولی نمدونم چرا الان اشکی شدم
با این همه حس خوب و اشک؟!

خداحفظشون کنه
ایشالا که یه لباس خوشکل برای سیسمونیت بیاره و برای بچتم لالایی خوشمزه بگه
الهی خدا حفظ کنه همه این آدمهای پر ماجرای مهربونو

بهت پیشنهاد میکنم فیلم بگیری از داستانای زندگی که میگن
و حالا برای جلب توجه نشدن و مقاومت نکردنشون صداشونو ضبط کنی
حیفه بعد 150سال دوراز جونشون...صداشونو یادت بره


خدا حفظ کنه نوهای قدرشناسی که نور چشم این بی بی ها هستن

شادزی

پاسخ :

شاد زی جاانم کامنتت پر از حس خوب بود:)))
مرسی بابت آرزو های نابت
کلی حس خوب برات میخوام
N ـــــــ
۰۷ بهمن ۱۵:۴۱
مـن هم به نبودن مامانی که فکـــــر می کنم دلم می خواد دق کنـم ... :(


+خدایـا مواظب همه دستای چـروکـیده باش ................

پاسخ :

آمین
سایه شون‌مستدام
آیه ***
۰۷ بهمن ۱۵:۵۵
سلام
اومدی با خوشحالی بنویسم که چقدر خوشحالم هستی اخرین بار که توی وبت اومدم قرار بود بری و خوشحالم از بودنت
ولی با خوندن این پست اشکم دراومد
یادم اوردی که ۳۷روزه بی بی جونمو ندیدم ۳۰روزش دانشگاه بودم و۷روزیه که اومدم و نرفتم پیشش
بی بی منم زنیه شبیه بی بی تو اصلا شاید همه ی مامانبزرگ ها اینجورن...
امشب حنما میرم پیشش

پاسخ :

سلام آیه جان:)))

آره حتما برو:)))
نفس نقره ای
۰۷ بهمن ۱۸:۵۹
منم با جمله آخر خیلی موافقم خدایا :)

پاسخ :

:)))
فاطی نخودی
۰۷ بهمن ۱۹:۳۱
خدا همیشه برات حفظش کنه من ک لیاقت نگهداشتن مادربزرگمو نداشتم

پاسخ :

نگو فاطمه جان
آلبرت کبیر
۰۷ بهمن ۱۹:۴۳
روزگاریه

پاسخ :

:|||
بح بححححح 
چه عجب بابا کجایی شما
asra ツ..
۰۷ بهمن ۲۰:۲۲
میم تو وب چنگیز سبیل شمایین؟

پاسخ :

:))))
یح 
ایتس می:)
اسپریچو ツ
۰۷ بهمن ۲۱:۴۴
استعداد عجیبی در برانگیختن و زنده کردن حس دلتنگی من برای اعضای خانواده مو داری
لعنتی
:دی

پاسخ :

:////
ببقشید بیا منو بکش اصلا
khanomi ..
۰۷ بهمن ۲۱:۵۸
عاشق دعا کردانشونم:)دلم براش تنگ شد:)

پاسخ :

اوهوم:)
محمدرضا ...
۰۷ بهمن ۲۳:۴۰
ههه .. یاد مادربزرگ خودم افتادم ... واقعا داشتن چنین کسانی نعمت بزرگی هست ...

پاسخ :

داشتم میومدم ازتون بپرسم چرا نیستید؛)
حلال زاده ی مجازی:)))
امیروحید کوچولو
۰۷ بهمن ۲۳:۴۱
سلام.

مادربزرگ، بی‌بی یا هرچه که نام‌ش باشد، یک قلب تپنده‌ست برای فرزندان!

+آمین!

پاسخ :

:)))بله
خانم جیم
۰۷ بهمن ۲۳:۴۵
ای جانم.. خیلی خوب بود این پستت میم عزیز :)
قدرشونو بدون.. خیلی.. خیلی زیاد :)
منم یکی دارم.. اصن یه دونست.. واسه نمونه ست ؛)

پاسخ :

خدانگهشون داره برات
مریمی ...
۰۸ بهمن ۱۸:۳۱
بی بی شهربانو یه مامان بزرگ ِ نورانی و عزیز ِ مگه نه؟:) عوض ِ من دستای خوشگلشو بوسه بارون کن حتما..خدا حفظشون کنه. آمین...

پاسخ :

:)))
مرسی مریم جان:))
(ک) (شباهنگ)
۱۰ بهمن ۲۱:۱۵
قلم شیوایی دارید..
خیلی دلنشین مینویسید..

اگر به شعر و غزل هم علاقمندید..
از حضورتان خوشحال میشوم..سر فراز باشید..

پاسخ :

لطف دارید سر فرصت انشاالله
yasna sadat
۱۵ بهمن ۲۱:۰۶
یعنی این جمله اخری داغونم کرد:(

پاسخ :

:) آخی
. عارفه .
۱۶ خرداد ۲۰:۵۹
میدونید چی شد کامنت خودمو که اولین کامنته دیدم...
حالا دیگه من هم خاله ای که شبیه بی بی شما بود رو ندارم...

پاسخ :

زمان خیییلی بیرحمه....
خیلی زیاد..
متاسفم عارفه روحشون قرین رحمت...
MehrA ML
۱۶ خرداد ۲۱:۳۷
خدای من چقد زیبا واقعا تو حسش غرق شدم خدا رحمتشون کنه عزیز دلم

پاسخ :

مرسی مهرا جانم ولی خداروشکر هنوز سایه ش بالای سرمونه:)
شادکه :)
۱۶ خرداد ۲۱:۵۰
خیلی قشنگ نوشتی:)))
خدا براتون نگهشون داره^-^
من که یکیشونو اصلن ندیدم و اون یکی هم وقتی شیش سالم بود فوت کردن:'(

پاسخ :

ممنونم عزیزم:**
خدارحمتشون کنه
around me
۱۶ خرداد ۲۲:۱۴
فقط میتونم بگم؛آخ...

پاسخ :

آی دا:)
المی ...
۱۶ خرداد ۲۲:۲۹
این پستتو خیلی دوس دارم خیلیییی

+ 🙏🙏

پاسخ :

:***
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۱۶ خرداد ۲۳:۴۰
منم عاشق بی بی شدم:))
هیچکدوم از مادربزرگ هامو ندیدم!
خدا براتون نگهشون داره:)

پاسخ :

:) متشکرم عزیزم
لادن ..
۱۶ خرداد ۲۳:۵۴
احساسات خلقی را برانگیختی
عالی بود
خدا همه شون رو سلامت نگهداره

پاسخ :

تکرار کردی:)
لادن ..
۱۶ خرداد ۲۳:۵۴
احساسات خلقی را برانگیختی
عالی بود
خدا همه شون رو سلامت نگهداره

پاسخ :

:)ممنونم لادن عزیز
میرزا .....
۱۷ خرداد ۱۱:۴۲
لبخند همیشگی و سرشار از آرامش براتون آرزو دارم

پاسخ :

منم همینطور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان