هیچ دستی...

دستهام گوشاش رو میگرفت که صدای فریاد ها رو نشنوه
اما خودم همه چیز رو میشنیدم...

هیچکس دستشو روی گوشهای من نذاشت
چشم هامو بستم...

[به اندازه ای که توان داشتم واقعیت رو تحقیر میکردم]


*زمزمه های طلاق اون زمان بیشتر از هر وقت دیگه ای شنیده میشد و جدی بود ...



۵ نظر
آلبرت کبیر
۱۸ خرداد ۱۸:۵۳
طلاق :|

پاسخ :

بذار چشمامو بمالم ببینم درست میبینم ؟
شما قدیمیا چتونه یهو باهم میرید یهو باهم میاید
چطوری تئورسین کبیر؟:))))

around me
۱۸ خرداد ۲۲:۴۲
این از جمله مشکلات بچه های اول خونواده اس...

پاسخ :

وظایف;)
آلبرت کبیر
۱۹ خرداد ۱۳:۲۳
به قول رامبد جوان :
بریم بیایم :)))
خوبم جوون مملکت :دی

پاسخ :

زود بیایی ها=)
تو و حانیه باهم برگشتید
:دی
MehrA ML
۱۹ خرداد ۱۸:۲۲
قوبونت:*
رفیق جان چه شدی:(

پاسخ :

گذشته مهرا:)

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان