چذابه...

عمه تعریف میکنه شبی که خبر شهادت محمد آقا رو آوردن و گفتن تو تنگه ی چذابه شهید شده و پیکرش تو راهه
روح الله ِ دوازده ماهه بیخواب میشه بی تاب میشه
عمه میگفت دلم داغ داشت این بچه هم انگار از چیزی خبر داشت که اینهمه بی تابی میکرد و نمیخوابید
عمه میگفت حدودای 2 و نیم شب بود که در خونه رو زدن دلم لرزید پام لرزید مونده بودم صبح خبر شهادتشو به همه بدم
با هزار سلام و صلوات رفتم دم در گفتم کیه
داییت بود دلم قرص شد در رو باز کردم سرش پایین بود ولی چشماش سرخ بود تسلیت گفت و گفت خبر شهادت محمد رو شنیده
اومدم جواب بدم صدای ناله ی روح الله بلند شد
تعارف کردم که بیاد تو و خودمم دل نگرون دوییدم سمت روح الله پشت سرم اومد و تو تاریکی وایستاد بدون اینکه حرفی بزنه تو نور کم اشاره کرد روح الله رو بدم بغلش روح الله بیخواب بود با چشم نیمه باز دست کشید به محاسن داییت
بچم قلبش آروم گرفت فکر کرد باباشه سر گذاشت رو شونه ی داییت و خوابید ...
عمه میگه بعد از اون داییت یه ماه تموم هرشب اومد روح الله رو خوابوند...
عمه میگفت مدیون داییتم
ولی دایی هیچوقت چیزی نگفته بود...

هر وقت عمه منو میبینه حال دایی رو میپرسه این داستان این روایت واقعی همیشه چشممو خیس میکنه...
۸ نظر
بهارنارنج :)
۱۹ خرداد ۲۲:۰۸
هییی..دل ادم کباب میشه

پاسخ :

:)
عه خواهر;)
. عارفه .
۱۹ خرداد ۲۲:۱۰
خدای من... :)

پاسخ :

:)
مهر2خت 69
۱۹ خرداد ۲۲:۲۸
نازی
خدا روح شهیدتون رو قرین رحمت کنه

پاسخ :

:)))
MehrA ML
۱۹ خرداد ۲۲:۵۸
هعی منم بابا بزرگم برای ماموریت رفته بود خرمشهر و من ماه ها به داداشش میگفتم بابابزرگ اینقد که وابسته بودم بهش

پاسخ :

عزیز دلممم
شادکه :)
۱۹ خرداد ۲۲:۵۸
خاک چذابه یه حال غریبیه...آدم دوس داره حتا فرو بره توش...:)

پاسخ :

دیدی تنگه ی چذابه رو یه جور عجیبی خجالت زده س...
N.K :)
۲۰ خرداد ۰۰:۱۶
چقدر تلخ...

پاسخ :

اوهوم...
شادکه :)
۲۰ خرداد ۱۲:۰۰
هوم...آره!
یه حس خجالت خوشایندیه:)) انگار یکی داره تمام مدت نگات میکنه...کلن تو جنوب همین حس همش هست با آدم...

پاسخ :

اوهوم;)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان