اذن دخول

اواخر اسفند بود یا هرچه برای چهار هفته ی تمام نیت زیارت کرده بودم یعنی گفته بودم این کلاسم تمام شود میروم
چهار هفته چهار هفته اذن دخول نگرفتم از جنابتان
فهمیدم بعد مسافت تعیین نمیکند

فهمیدم اجازه ی زیارت دست من نیست

مثل همین حالا مثل همین حالا که تکیه داده ام گوشه ای توی صحن جمهوری
کتاب دعای سبز رنگ با آرم آستان قدس را روبه رویم گذاشته ام و نشسته ام به رفت و آمد آدم ها نگاه میکنم!

*تصویر چشم های قرمز از گریه برای شوق زیارتت یک لحظه کنار نرفت
نرفت که آمدم بگویم به یادت بودم اما زبانم نچرخید و به ثانیه نکشیده دیلیت کردم!

خودم میدانم جایی برای من میان تفکراتت نیست اما این دورکعت نماز زیارت را به عنوان آخرین تحفه ی دوستی مان از من بپذیر!


**یکبار تجربه ی دوست داشته شدن از نوع تمامیت خواهی را داشته ام!یعنی آنقدر دوستم داشت که به مرگم رساند داشت تکرار میشد در نطفه جانش را گرفتم






۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان